خرید بک لینک
از تمام دوستان عزیز به علت تصادف و نبودم در وبلاگ معذرت میخواهم.


امروز اولین روزیه که تمرین شروع، میشه خیلی استرس دارم و هیچ تجربه ای ندارم، واقعاً

نمی دونم چیکار کنم.

از خوابگاه تا اتاق تمرین سه دقیقه راهه، واقعاً اینجا بزرگه آدم توش گم میشه؛ مربی اومد تو

چند دقیقه ای صحبت کرد و بعد تمرین آغاز شد. اولین تمرینمون تمرین حبص نفسه چون اون

بالا واقعاً نفش کشیدن سخته به عبارتی اصلاً اکسیژنی نیست که بشه تنفسش کرد، خیلی سخته

به مدت سه دقیقه باید نفس رو حبص کرد.

پنج ساعت تمرین و فقط سی دقیقه وقت برای ناهار واقعاً ظلمه، امیدوارم هرچه زودتر تموم

بشه به چه خیالاتی اومدم اینجا، ححح، واقعاً خوش خیال بودم؛ بعد از پانزده ساعت متوالی

تمرین حبص کردن نفس بلأخره وقت استراحت رسید خدایا نمی دونین چقدر دوست دارم

بخوابم.

روز اول به سختی گذشت روز دوّمه و اصلاً دوست ندارم از جام بلند شم به سختی خودم رو

به اتاق تمرین می روسونم؛ باز همون تمرین، مرتب تکرار، تکرار و تکرار الان نه روزه

فقط داریم همین رو تمرین می کنیم دیگه دارم کلافه میشم صبر کن از اتاق تمرین رد شدیم!!

یعنی میخوان ما رو ببرن کجا؟!

خدا رو شکر یک تمرین آسون فقط توی یک گوی معلق بشینی و استراحت کنی فقط نفهمیدم

چرا مربی با تنه گفت خوش بگذره؟!

با ورم نمیشه الان پانزده دقیقست که داریم با سرعت صد و پنجاه کیلومتر در ساعت

می چرخیم دیگه دارم بالا میارم حالا منظور مربی رو از حرفی که زد می فهمم وای نه یکی

بالا آورد همه جا داره به .... کشیده میشه!! L

گمون کنم از این تمرین بیشتر متنفرم!!

تمرین، تمرین و تمرین دوباره نُه روز این تمرین داریم میریم سراغ تمرینات دیگه نمیدونم تا

کی ادامه داره اما امیدوارم هرچه زودتر تموم بشه .

بعد از نزدیک بیست و سه ماه بالأخره تمرین تموم شده و داریم آماده رفتن میشیم بهمون یک

هفته وقت دادن تا با خانوادمون باشیم از ثانیه، ثانیه ای یک هفته نهایت استفاده رو می کنم

چون ممکنه دیگه بر نگردم! بعد همه جا های دیدنی که میتونستم رفتم تفریح کردم با خانواده

بودم اما دیگه وقته رفتنه بعد از وداع با خانوادم راه افتادم به سمت پایگاه اصلی، ساخت

موشک و آماده سازی امکانات سفر به پایان رسیده.

رسیدم به پایگاه، وای مثل اینکه از همه دیرتر رسیدم همه بچه ها اینجان فرمانده باهام صحبت

کرد وقت رفتنه توی اتاق تَدارُکات وسیله های لازم رو بهم دادن بقیه وسائل مثل خوراکی ها

و... رو هم توی سفینه گذاشتن وارد موشک و بعد از در اصلی وارد صفینه شدم؛ شبیه سازی

خیلی به موشک واقعی شبیه. میشه گفت یکی هستن تمام دکمه های کنترل، صندلی کاپیتان و...

همش همونطور که دیده بودمه.

آماده رفتنم با تک تکه بچه ها صحبت و خداحافظی کردم اون ها هم برام آرزوی موفقیّت

کردن؛ برای چند لحظه همه جا رو سکوت فرا گرفت و ناگهان شمارش معکوس آغاز شد:

دَه، نُه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو، یک و پرتاب..........!!!!!

از چیزی که فکر میکردم ترسناک تره در یک لحظه تمام خاطرات عمرم اومدن جلوی چشمام

تمام خاطرات کودکی و...! دلم میخواد از تَهِ دل گریه کنم نمی دونم چرا اما دلم واسه خانوادم

خیلی تنگ شده، یک احساسی بهم میگه قرار نیست دیگه هیچ کدوم از بچه های گروه و یا

خانوادم و یا حتی دوست هام رو ببینم.

بعد از سه دقیقه حرکت به سوی آسمان بالأخره از جَو خارج شدم احساس عجیبی داشت؛

محفظه داره فعال میشه، آب داره کم کم میاد توی کپسول، چشمام سنگین شدن و دلم میخواد

بخوابم احساس خوبی داره انگار چند روزه که بیدارم.....!!

سر درد، سرگیجه، حالت تحوه، خیلی بده که آدم بعد از کلی خواب همچین احساسی داشته باشه

حالا میفهمم چرا اون تمرینات رو بهمون میدادن و واقعاً خوشحالم چون به راحتی می تونم

خودم رو مهار کنم، خدای من مثل اینکه یک هفتست خوابم، از اینجا میشه ماه رو دید از پایگاه

باهام تماس گرفتن قراره تا چند دقیقه دیگه فرود بیام! اما فکر میکردم از یک روز قبل باید

بیدار بشم؟! مثل اینکه یک مشکلی برای محفظه به وجود اومده وقت زیادی ندارم باید همه چیز

رو آماده کنم، باید کنترل سطح تعادل رو دستم بگیرم امیدوارم دیر نکرده باشم.

آژیر هشدار فرود به صدا در اومده دارم به سرعت به سمت ماه میرم خیلی کنترل سفینه به این

بزرگی سخته!! تعادل ندارم اگه همینجوری برم به سمت ماه برخورده محکمی خواهم داشت و

ممکنه به بیرون از سیاره بازتاب بشم، هرچه میتونم سفینه رو بسمت بالا میشکم تا تعادل حفظ

بشه، دارم به سطح ماه بخورد میکنم خیلی ترسناکه...................... اوه خدای من!!!!!.

پایان قسمت اول

برگرفته از: مجموعه داستان های تخیّل سخت

برچسب: سفره خانه قهوه تلخ,سفره خانه تلخون, نویسنده: پارسا اسدیان تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 12:49

صفحه بندی